رفسنجانی از سیاست بازی تا بازی سیاسی

علی ایزدی

خرداد 95

رومن رولان دراثرجاودانه جان شیفته درتوصیف رفتاریکی ازشخصیت های رمان خویش می گوید:
” بگذار دروغ بگوید هیچ اهمیتی ندارد ، اگراو راست می گفت چیزی برای گفتن نداشت . “

حکایت برخی از مواضع تاکتیکی آقای هاشمی رفسنجانی که ریشه در روانشناسی عمل و رفتارهای سیاسی وی درقریب به چهار دهه اخیر دارد نیز می تواند یکی از مصادیق این سخن تامل برانگیز رولان باشد .

اگر سیاست را در تعریفی روان و گذرا دانش اداره مدبرانه جامعه بدانیم آنگاه شاید بتوانیم شخصیت های درگیردررفتارهای سیاسی یا یه تعبیری فراگیرترسیاسیون را به سه گروه تقسیم کنیم :

1- سیاستمداران یا سیاست ورزان ، کسانی که مواضع یا تصمیمات سیاسی شان صرفنظر از درست یا نادرست بودن ، به حق یا نارواخواندن دست کم از بعد تئوریک بری از منافع و انگیزه های شخصی است ، به عبارت دیگر این دسته از انسان های سیاسی با بهره گیری ازتخصص خود مسئولیت مدیریتی خویش را به عهده می گیرندوبراساس آن عمل می کنند .

2- سیاسی کاران ، افرادی که دلیل حضورشان در فضای سیاست تامین انگیزه های شخصی با بهره گیری از امتیازاتی است که موقعیت سیاسی به آنها می بخشد ، بدیهی است که این گروه از فرصت های حاضر برای بقای خویش در مقامی که موقعیت شان برایشان فراهم نموده نهایت تلاش را می نمایند و چون حفظ پست که البته ریاکارانه آن را احساس مسئولیت اجتماعی می خوانند برای شان در الویت اصلی قرار دارد بنابراین در مقاطعی به دروغ گویی و دست کم کتمان حقایقی روشن می پردازند به ویژه اگر سایه گذشت زمان به آنها فرصت توجیه رفتارهای گذشته شان را بدهد . از این زاویه سیاست کاری یعنی انجام کار سیاسی برای تامین انگیزه های فردی و حفظ و بقای خویش .

3- سیاست باز، کسی که با بهره گیری از حوادث سیاسی به منصب و مقامی می رسد و معمولا به امورسیاسی آگاهی ندارد به عبارت دیگرفاقد درک سیاسی لازم می باشد . اما صرفنظر از این تعریف رایج و کلیشه ای برای سیاست بازان باید به این نکه نیز توجه داشت که عده ای با زیرکی خود را در موقعیت سیاست بازانه قرارمی دهند تا وانمود کنند که با اتفاقات سیاسی بیگانه اند و صرفا بر حسب نیاز اجتماع به آنان وارد صحنه می شوند این گروه اگر چه مدعی آنند که فقط برای انجام مسئولیت های اجتماعی پا به عرصه سیاست گذاشته اند و بنابراین اصولا سیاسی نیستند اما گذشت زمان نشان می دهد که بازیگران زبردستی درشطرنج سیاست اند اما در عین حال وانمود می کنند که چیزی از قواعد بازی نمی دانند .

هاشمی رفسنجانی را می توان سیاسی کار و درعین حال سیاست باز دانست کسی که  درطول چند دهه بعد از انقلاب دست به بازی های متعدد و حتی متناقضی می زند که عموما درراستای تامین منافع شخصی خویش یا کسانی که به نوعی به وی منتصب هستند بوده است .

نقش غیر مستقیم وی در ایجاد تنگناهایی برای مهندس بازرگان نخست وزیر موقت تا آنجایی که فضایی را به او تحمیل نمایند که پس از نه ماه استعفای خود را به آقای خمینی تسلیم نماید ، یکی از این بازی ها بود و متعاقبا در زمان ریاست جمهوری ابوالحسن بنی صدر ، رفسنجانی به نقش خویش با همان انگیزه های معین ادامه می دهد ، هاشمی با مواضع زیرکانه که اتخاذ می نماید زمینه ای را مهیا می کند تا فضای حاکم در آن مقطع به جناح بنی صدرجایگاهی منحصرا تخریبی ببخشد ، اگرچه برخی از اشتباهات شخص رئیس جمهور وقت نیز زمینه ای فراهم می کند تا رفسنجانی از آب گل الود ان گونه که می خواهد بهره لازم را بگیرد .

در جریان تسخیر سفارت آمریکا یا لانه جاسوسی به تعبیر تند روها و محافظه کاران راست که هاشمی گل سرسبد آنان در صحنه مسئولیت های حساس سیاسی بود دگربار نقش پررنگ رفسنجانی دیده می شود حادثه ای که خمینی آن را انقلاب دوم می نامید .

در انقلاب فرهنگی و به تعطیلی کشاندن دانشگاه ها تصمیمات و مواضع رفسنجانی کلیدی بود ، همین طور در سیاست او در تداوم جنگ فاجعه بار ایران و عراق و اگرچه حتی در ایجاد زمینه های آغاز جنگ با صدام حسین به واسطه مواضع تحریک آمیزی که از سوی محافظه کاران نزدیک به آقای خمینی در اوایل انقلاب اتخاذ می شد نمی توان نقش حیاتی رفسنجانی را انکار کرد .

هاشمی درزمینه برکناری آیت الله منتظری هم سابقه بدی در کارنامه خود دارد و متعاقب در گذشت آقای خمینی ، خوش خدمتی اش او به یار خویش خامنه ای در رسیدن به اریکه ولایت مطلق فقیه بر همگان روشن است و اتفاقا این مورد از اقداماتی بود که رفسنجانی به افتخار از آن یاد می کند و بر خلاف بسیاری از مواضع سیاسی زیرکانه و غیرصادقانه خویش جایی برای انکار این فقره در آینده احتمالی نگذاشته است .

زیرکی گفته اگر یک سیاستمدار بگوید بله یعنی شاید و اگر بگوید شاید یعنی نه و سرانجام چنانچه کلمه نه از زبانش جاری شود او دیگر سیاست پیشه نیست !

رفسنجانی یکی از مصادیق بارزاین نظریه به ویژه در بخش شایدها و شبهات آن است ، کمتر کسی است که بازی با رسانه ها و خبرنگاران به خصوص خارجی ها را در مصاحبه های مطبوعاتی رفسنجانی دیده باشد و مهر تایید بر بسیاری از رفتارهای ناصادقانه و گاها دروغ آلود وی نزند .

اما همین هاشمی امروزمدعی میشود که با انقلاب فرهنگی و بستن دانشگاه ها هم مخالف بوده است و لابد فردا خواهد گفت که تلاش های فراوانی نمود تا فشارهای فراوانی که به مرحوم منتظری وارد می شد برداشته شود ودر رفع اتهامات ناحقی که منجربه عزل وی شده بود گام هایی مفیدی برداشته بود اما جناح های فشار دست اورا بسته بودند !

شاید در فردایی دیگر سیاست باز شایدها ، هاشمی رفسنجانی به کلی نقش خود را در انحراف انقلاب و شکل گیری حکومتی اسلامی که نمونه تمام عیار یک دیکتاتوری دینی است به انحائ مختلف انکارنماید اما نتیجه همه این رفتارهای ناصادقانه و ریا آلود چیزی جز از دست دادن همان شبه اعتباری نخواهد بود که هاشمی هماره در تلاش کسب وحفظ آن بوده است . البته رفسنجانی درست به واسطه همین مواضع موذیانه خویش تاکنون توانسته صفت پوشالی  محافظه کارمعتدل تا حتی مدافع اصلاح طلبی را با خود به یدک کشد .

این باراز دیگر موضعگیری های  متناقض واعجاب برانگیز هاشمی واکنش تند او در برخورد با فائزه است او اما پا را فراتر می گذارد همگام با راست افراطی و متولیان ولایت فقیه ملاقات دخترش با یکی از رهبران جامعه بهائیت را شدیدا تقبیح می کند . این در حالی است که رفتار فائزه هاشمی چه از جهت انسانی و چه عرف دینی کاملا تحسین آمیزبوده و البته در فضای موجود وبا شناختی که از پدر شدیدا محافظه کار خویش داشته بسیار شجاعانه نیزمی باشد .

اما هاشمی با واکنش تند علیه عمل فائزه در راستای خوشنودی چه کسی گام برمی دارد  خامنه ای یا دار و دسته مصباح و جنتی ؟ حتی اگرصرفا حرکتش تاکتیکی باشد تا برای جلوگیری از ایجاد فضا یی متشنج بکار رفته باشد  نمی توان توجیهی بر آن داشت واگرجنبه دینی دارد ازآنجائی که  هستند بزرگانی چون آیت الله امجد که حتی در حوزه برای بهائیان حقوقی قائل می باشند بنابراین هاشمی در جایگاهی نیست که مستمسکی فقهی بر رفتارخود داشته باشد .

از سوئی رفسنجانی چه توجیهی بر عملکرد خود از منظرسیاسی می تواند داشته باشد با توجه به اینکه فائزه صرفا با هم بندی سابق خویش دیداری داشته است ؟ آیا او می تواند منکر مظالمی باشد که رژیم فقیه ولی فقیه و خامنه ای دست پروده اش در حوزه قدرت سیاسی بر جوامع دینی چون بهائی ها در ایران وارد نموده است ؟

اما مشکل فقط به اینجا محدود نمی شود چراکه متاسفانه برخی جناح های نزدیک به جریانات اصلاح طلبی گاها دچار این خوش خیالی می شوند که منزلت هاشمی را از یک محافظه کار راستی به یک شخصیت مردم دارنزدیک یا شاید اصلاح طلب ارتقا بخشند ، درحالی که این پرسش به میان می آید که آنان در توجیه رفتارهای ازاین دست رفسنجانی چه می توانند بکنند ؟ آیا با بیان اینکه هاشمی شخصیتی غیرقابل پیش بینی است مشکل حل می شود و یابرعکس این صرفا پاک کردن صورت مسئله است ؟

ما در عصری زندگی نمی  کنیم که سیاست هنوز شعبه ای از فلسفه بود ونه علم که بنابراین ازآن به ” سیاست مدن ”  یاد می شد ، دوره ای که محورسیاست شهریا به تعبیری حکومت بود ، امروز برعکس در ” سیاست مدرن “  ملاک و محور شهروند است آنچه را که به تعبیری دیگر می توان سیاست مدرنیته خواند اگرچه در جوامعی چون ایران کنونی با فقدان تعریفی صریح از شهروند و در نتیجه حقوق شهروندی اصولا تاکنون سیاست مدرن جایکاهی نداشته چراکه سیاست ولی فقیه برهمه چیز سایه افکنده است .

اما شرایط جامعه فعلی ایران با سلطه ولی فقیه در خوش بینانه ترین حالت خویش موید این نظریه کارل یاسپرس می باشد که :

” قدرت بدون آزادی و قانون صفت بربریت است اما قانون و قدرت منهای آزادی مساوی با استبداد است . “

به ویژه در وضعیتی که بسیاری از اصول همان قانون اساسی با وجود علم به برخی معایبش اجرا نمی شود وحتی جایگاهی نظری ندارد حاکمیت ولایت فقیه همه  قانون و قدرت را دردست گرفته و محصول چنین معجونی چگونه می تواند چیزی خارج از استبداد باشد ؟

بدیهی است که در چنین شرایطی نمایش و سیاست بازی امثال رفسنجانی ها چندان عجیب نمی نماید برعکس قراردادن آنان در زمره سیاستمداران دلسوز حقوق مردم و گرایشات اصلاح طلبانه بسیارغریب به نظر می رسد .

باید آموخت که در یک نظام استبدادی دینی تا زمانی در بر پاشنه پشتوانه ولایت فقیه می چرخد انتظار معجزه از امام زاده هایی چون هاشمی رفسنجانی داشتن خیال خامی بیش نیست چراکه ذهن هاشمی ها با تایید اصول حاکمیتی که خود مسبب ساختارودر نتیجه بقای آن هستند هرگز در عمل نمی تواند تاب تحمل آزادی بیان و دمکراسی طلبی را داشته باشد درست به همین دلیل روحانی هم در عرصه سیاست داخلی نمی تواند کاری اساسی بکندجز فراموشی تدریجی تعهداتی که در تبلیغات انتخاباتی خویش به مردم سپرده یود .

 اما بنظر می رسد که مشکل اساسی در این تفکر ریشه دارد که بسیاری معتقدیم آزادی بدون فرهنگ بهره گیری از آن نقش مخربی بیش از داشتن یک جامعه آزاد خواهد داشت این دیدگاه گرچه از جهاتی موجه و منطقی می باشد اما متاسفانه از دگرسواسباب سواستفاده اربابان قدرت می شود ، شاید به همین دلیل بوده که فیلسوف بزرگی چون برتراند راسل نهیب می دهد که :

” آزادی بیان و انجمن حتی اگرموجب بی نظمی و هرج و مرج شود باز لازمه دموکراسی است ، سواستفاده ازآزادی به هرحال بهتراز سواستفاده از قدرت است . “

پاسخ دهید

نشانی پست‌الکترونیک شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *